شاه حالا يه دل كه چه عرض كنم صد دل عاشق يانگوم من شده توي خلوت خودش ياد حرفاي ننش افتاده كه بهش گفته:
مگه مرض داري مخفيانه به ديدن اون مي ري؟ تو فرمانتو پس گرفتي اگه اونو دوس داري و مي خواي كه كنارت باشه بايد اونو صيقه كني(قابل توجه جوانان عزيز كه به هر بهانه اي با يك دختر ارتباط برقرار مي كنن.اينا بودا را مي پرستن و اين عقيده ها را دارن خاك بر سر ما مسلمونا)
خلاصه حسابي ذهنش مشغوله و به رئيس خواجه ها مي گه يانگوم را به باغ فرا بخوان.
يانگوم در باغ به شاه مي گه معذرت مي خوام كه از حدم جلو زدم و خواستم بيماري روحي شما را درمان كنم و باعث سوء تفاهم مادرتون شدم.
شاه با تعجب مي گه: سوء تفاهم مادرم؟؟؟ من متوجه علاقه ام به تو نشده بودم تا اينكه مادرم گفت و يه جوري به يانگوم مي فهمونه كه اونو دوس داره.
صاحبان منصب كه مي بينن اوضاع بر وفق مراد اوناست با هم شور مي كنن و تصميم مي گيرن نامه هاي زيادي براي شاه بفرستن كه بايد مين جانگو تبعيد بشه.و روز جلسه با شاه به اون مي گن يانگوم را صيقه كن و مين جانگو را براي تنبيه تبعيد كن و گر نه خيلي از افسران دولت را ترك مي كنن.
ملكه مادر هم بر تصميمش اصرار داره و به ملكه مي گه حكم را نوشتي يا نه؟
ملكه كه به يانگوم قول داده هي اصرار مي كنه كه مادر جان اون دكتره هزار تا ايده جالب داره اگه زن شاه بشه ديگه نمي تونه .....
ولي ملكه مادر سر اون داد مي زنه و مي گه همين امروز دستور را مي نويسي و به يانگوم ابلاغ مي كني.
شاه واقعا مضطرب و نگران شده و واقعا نمي دونه چي كار بايد بكنه.
از طرفي مين جانگو كه به مهارت هاي نظامي شهره خاص و عامه داره تو قصر از دق دلش حرصش را توي تيرهايي كه به سيبل مي زنه خالي مي كنه.
سيبل را ببينين ديگه داره از دل غريب مين جانگو داد و فرياد مي زنه.
مين كه دستاش حسابي زخم شده مي ياد داروخانه كه دستاش را پانسمان كنه.
وقتي يانگوم دستش را مي گيره كه باند پيچي كنه تو دلش مي گه: اين دستي است كه شما بايد اون روز نگه مي داشتي. اين دستي است كه شايد ديگه نتوني نگهش داري.
نگاههايي كه مين جانگو به يانگوم مي كند از هزار تا فحش و دري وري برا اون بدتره.
و اينو خودش هم مي دونه.
چنگ خبر چين كه ديروز حسابي از داگو خبر كسب كرده مي ياد و براي بانو لي و بانو مين مي گه:
يانگوم و مين جانگو عاشق همن من اينو از داگو شنيدم.اون ميگه اونا حتي يه بار هم فرار كردن و......
بانو لي سريعا سعي مي كنه موضوع را بفهمه و كاري براي يانگوم انجام بده. به همين دليل به ديدن يانگوم مي ياد.
پس اين حقيقت داره يانگوم؟ و يانگوم مي زنه زير گريه و خودشو تو بقل بانو لي مي ندازه و حسابي گريه مي كنه.
بانو لي با تنها دوستش احساس همدردي مي كنه و تصميم مي گيره كه كاري براي اون انجام بده.
پيش شاه مي ياد و به اون مي گه كه يانگوم و مين عاشق همن تو رو خدا بزار اونا با هم ازدواج كنن. اون تنها دوست منه دلم نمي خواد زجر بكشه.
شاه تا اينو مي فهمه تا صبح مثل فيلم فارسي هاي قديم مشروب مي خوره
و ياد حرف هاي مين مي افته كه از آشناييش با يانگوم مي گفت
شاه به ديدن ننش مي ياد و ننش به اون مي گه ملكه دستور را نوشته و اون به زودي زنت مي شه ننه الهي دورت بگردم همه اين زناي قصر مال خودتن ييهويي نشه كه ناراحت ببينمتا.
شاه به مقرش مي ياد و به خواجه مي گه همه خدمتكارها را بيرون كن و يانگوم را به اينجا بيار.
يانگوم تا مي ياد مي خواد احترام بزاره كه شاه مي گه نمي خواد بيا جلو بشين پيش من.
شاه: شنيدم تو عاشق مين هستي اين حقيقت داره؟؟؟؟
يانگوم : بله سرورم
شاه تا اينو مي شنوه انگار كوهي روي سرش خرابش شده باشه . به اون مي گه من پادشاه اين سرزمينم مي دوني اين جوابت مي تونه چه پيامدي براي تو داشته باشه؟؟
يانگوم هم مي گه بله سرورم. و شاه كه اصرار اونو مي بينه بهش مي گه برو و فردا صبح بيا تو باغ جاي هميشگي. اينم قيافه شاه تو اون موقع و اولين قسمتي است كه فيلم با شاه تموم مي شه.
يانگوم احمق زرتي مياد پيش مين تا جريان را براش تعريف كنه.و حسابي خودشو براي اون لوس كنه. البته مين هم از جواب اون خوشحال مي شه و مي گه مهم نيست براي من چه اتفاقي مي افته مهم براي من اينه كه تو منو پيش شاه تاييد كردي.
از طرفي وقتي شاه مي فهمه مين افسر گشت امشبه مي ياد تا باهاش حرف بزنه كه اون صحنه عشقبازي را مي بينه.... ووااييييييي حالا چه بلايي سر اون دو تا مي ياد؟؟؟؟؟؟؟
شاه مي گه فردا صبح هر دوي اونا را به باغ بيارين.
شاه به يانگوم مي گه من همه چي رو راجع به شما مي دونم .حتي از اينكه چه جوري آشنا شدين. يانگوم مي گه وقتي من داشتم زخمش را پانسمان مي كردم .....همون جريان قديمي
چاقوم را اونجا جا گذاشتم . شاه مي گه الان پيشته؟ كه اون مي گه من اونو به مين دادمش.
شاه تصميم مي گيره پوز مين را بزنه. به اون مي گه مي ياي مسابقه بديم؟ مين مي گه بله
شاه مي گه من روي اين كمان شرط مي بندم تو روي چي؟ مين مي گه من چيزي به ارزش اون ندارم آخه از اون يكي تو كشور هست.
شاه مي گه سر چاقوي يانگوم ( ولي در اصل سر خود يانگوم)
مين قبول مي كنه و مقدمات كار آماده مي شه
يكي شاه مي زنه يكي مين و لا مصب همش هم مي خوره وسط خال تا اينكه وقتي شاه مي بينه مين رو يانگوم خيلي غيرتيه آخرين تيرش را الكي مي زنه گوشه سيبل و مين برنده مي شه.
شاه اينقدر كفري مي شه كه مي خواد حتي مين رو بكشه كه عقده اش را روي يه پرنده خالي مي كنه.و در آخر هم به نشانه توهين كماني كه قول داده بود پرت مي كنه جلوي مين.
شب مين به ديدار شاه مي آيد و به او مي گويد: من يه بار با يانگوم فرار كردم چون اگه اين كار را نمي كرديم حتي نمي تونستيم يه روز را با هم بگذرونيم. ولي ما همون روز برگشتيم در حاليكه با تمام وجود دوست داشتم با اون فرار كنم . چون من واقعا اونو دوس دارم. به خاطر همه وجودش نه تنها اينكه يه زنه. و هر چيز مرتبط با اون برام عزيزه. و از شاه مي خواد كه يانگوم را پزشك خود منصوب كنه چون حق اونه. و من را هم تنبيه كن چون به شما به عنوان يه خدمتگذار خيانت كردم.
يانگوم منتظر بود تا مين بياد ببينه چه به شاه گفته و با حرف هاي عاشقانش دل مين را كباب مي كنه و يه صحنه احساسي رخ مي ده.
بانو لي كه فكر مي كنه خراب كاري كرده ميي ياد پيش شاه و مي گه من دروغ گفتم اونا با هم رابطه اي ندارن.و....
شاه كه اين چيزا عين خيالش نيست به بانو لي مي گه عشق يعني چي مگه كسي مي تونه تا اين حد عاشق كسي باشه بانو لي تو منو دوسم داري؟؟؟؟
شاه كه اعصابش خورده مي ره تا تو باغ قدم بزنه كه ياد حرفهاي يانگوم و مين مي افته......
شاه براي آخرين بار يانگو.م را مي بيند و به او مي گويد: من تو را زن خودم نمي كنم و دليل هاشو مي گه ولي بهش مي گه من فقط در كنار تو آرام مي شم و تو بايد بشي پزشك من به عنوان يك حكمران امر مي كنم و به عنوان يك مرد التماس.
جلسه اي تشكيل مي شه و طي اون جلسه يانگوم عنوان يانگوم بزرگ كه معادل رده 3 وزيرانه را به اون مي ده اين كار تو كتاب قانون نيومده و اونا نمي تونن اعتراض كنن.
جلسه اي رسمي تشكيل مي شه و طي اون حكم شاه خطاب به يانگوم قراعت مي شه:
من سعي و تلاش يانگوم در مهار بيماري ها را به رسميت شناخته و به اون رتبه "يانگوم بزرگ" كه معادل سومين رده هيات وزيران است را به اون مي دم و اونو به عنوان پزشك شخصي خود منصوب مي كنم.
عاليرتبه ها جمع مي شن و مي گن ما فرمان شمارا قبول مي كنيم ولي شما بايد مين را تبعيد كنين.
شاه هم قبول مي كنه.
يانگوم دربه در خبر نداره كه دارن عشقشو به تبعيد مي برن
تا اينكه چنگ مي ياد و به اون مي گه كه دارن مين را به تبعيد گاه مي برن و يانگوم سرآسيمه مي ره دنبال اون.
يانگوم اينقدر مي دوه تا به مين مي رسه ولي مين به اون مي گه تو حالا يه افسري و نبايد به دنبال يه تبعيدي بياي سريعا به قصر برگرد .چقدر اين صحنه عاشقانه است يانگوم مي گه لااقل اين چاقوي منو با خودت ببر كه مين با اكراه قبول مي كنه.....
در قسمت بعدي:
احساس آرامش شاه در كنار يانگوم كه حالا فقط مال اونه
و بيماري شاه كه ممكنه منجر به مرگ اون بشه را خواهيد ديد.
يانگوم ميگه براي اينكه شاه سلامتي خودش را بدست بياره بايد عمل بشه اما تا اون روز هيچ كس در كره كسي را با چاقو عمل نكردند همه پزشكان مخالفت مي كنه،يانگوم هم مي گه كه نمي تونه درخصوص سلامت شاه بعد از عمل ضمانت بده بلاخره شاه كه خودش را در بستر مرگ مي بينه بخاطر علاقه اي كه به يانگوم داشته دستور ميده تا مخفيانه يانگوم را به جي جو و پيش مين جان هو كه در تبعيد به سر مي بره ببرند و به افسر مين دستور مي ده بخاطر نجات جان يانگوم و خطراتي كه در انتظارش هست با اون به چين فرار كنند
